
دلم مخواد چیزی بنویسم نامه ای........... ُ درد و دلی
اما دلم گرفته است...یادش بخیر،آن روزها،دلم که
می گرفت،جایی بود برای نوشتن
آن روز ها دلتنگ بودم...ولی امروز دلم برای همان "دلتنگی ها" ،
تنگ شد
راستش میان خاطره و تداعی دست و پا میزنم.

تقدیم به عشقم.................
این را بدان که همیشه دوستت خواهم داشت و پنجره
زیبایت را هیچگاه از صندوغچه ی کهنه ی پوسیده ام
بیرون نخواهم ریخت و یادت همیشه در تلویزیون دلم
خواهد ماند و هیچگاه نگاهت که همچون بازیگران در
صفحه یدلم بازی خواهد کرد فراموش نمیکنم
و حرفایت را در واگمن گوشم ضبط خواهم کرد
تا صدایت همیشه برایم باقی بماند

دلم شکست.......
عزیز دل هنوز هم آسمان دلم ابری و چشمانم بارانی است .
پرهای خیالم شکسته اند دیگر حتی پرواز هم برایم مقدورنیست.
آیا شکستن قایق آرزوهایم در میان
اقیانوس صدایت که می گفت :نه شنیدی؟
آیا فریادهای بی صدایم را در گلویم احساس کردی؟
آیا می دانی تمام خاطرات وهمه روزهای رفته را پرواز کردم تا
تو را بجویم اما نبودی!
آیا میدانی تمام ورق های دفترم را به دنبال بوی پیراهنت
بوییدم اما نمی دانم تو را در کجای زمان جاگذاشتم ؟
ای کاش دست نوازش گر رود اشکهایم را می شست
و غنچه های لبخند به روی باغچه دلم گشوده شد .
ای کاش قلبم در حسرت داشتن تو نمی سوخت و
من مثل تو آن قدر بی رحم می شدم تا انقدر عذاب نکشم .
ای کاش اینجا بودی و آن سر انگشتان لطیف را که
نواهای عاشقانه می نواختند در میان سرمای
دستان یخ زده ام می گرفتی و میگفتی:
عزیزم گریه دیگر کافیست
و زمان می گذرد و من می مانم برای همیشه........

.jpg)





بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
درون خود می بلعد ،
تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
و هرگاه تنها شدی تورا ببینم
و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم....
تقدیم به بهترینم - یوسف
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد

امروز روز تولدمه


من غمگینم
زیرا مرده شورها از مرگ انسان ها شاد می شوند
دلم میگیرد
دختر هایی را میبینم که عشق معامله می کنند
و جنین سقط شده می خرند
هم کلاسی هایم در شعر ها و رمان های عاشقانه ی سال غرق اند
قلب هایمان الوده به کوچه و خیابان است
و به نامه هایی که از پشت شیشه های سخت و قطور به ما می رسد
دست هایم را می نگرم
چیزی جز هیچ نمی بینم
و چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند دوباره...
که در تمام ساعت های سکوت
سعی به جمع کردن آن داشته ام
اکنون که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست
در را که باز می کنم
الوده ترین رز دنیا را در سپید ترین دست ها میبینم
به چشم های گناهکارش خیره میشوم
و منتظر
که کسی دست های خالی ام را پر کند

دشت ها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را
علف هرزه ی کین پوشانده ست
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ بر داشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .
حمید مصدق ـ تابستان ۵۷
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،برای شمردنشان کم می آید!

رجب فرصتی برای شستشوی دل و جان از گناه و غفلت است، رجب و پس از آن شعبان درهای وردی به ماه پرفیض و برکت رمضان ، میهمانی الهی هستند .
رجب اقیانوسی از معنویت است که در اختیار انسان قرار گرفته و فرصت و مجالی است تا با استفاده ارزشمند از آن، خود را به خالق هستی نزدیکتر کرده، از گناهان دور شده، با دلی پاک و نورانی، به استقبال شعبان و پس از آن رمضان پربرکت برویم .
رجب فرصتی برای شستشوی دل و جان از گناه و غفلت است، رجب و پس از آن شعبان درهای وردی به ماه پرفیض و برکت رمضان ، میهمانی الهی هستند .
سراسر نور و فضیلت و رحمت است. شب اول آن جزء چهار شب برتر سال و زمانی مغتنم برای شب زنده داری است. لیلهٔ الرغائب ( اولین شب جمعه ماه) و میلاد حضرت علی(ع) تا شب نیمه رجب و ایام مبارک " بیض" که راهیان طریق سلوک به اعتکاف و مناجات با خالق خویش نشینند و ۲۷ عید مبعث پیامبر اسلام است .
حرمت ماه رجب و عاملین به اعمال آن را " رجبیون" نامند. در قیامت فرشته ای ندا می دهد" أین الرجبیون" کجایند افرادی که ماه رجب را محترم شمرده و اعمالی از آن را انجام داده اند.
آنان بندگان خالصی هستند که در دنیا و در میان مردم بی نام و نشان زندگی می کنند و زمانی که ماه رحمت می رسد خود را در نهر نورانی رجب شستشو داده، با دلی پاک برای بهره مندی از برکات الهی تلاش می کنند .
پیامبر اسلام در بیان عظمت و اهمیت ماه رجب می فرماید: خدای متعال در آسمان هفتم، فرشته ای به نام «داعی» قرار داده است. هر گاه ماه رجب فرا رسد، آن فرشته دعوت کننده، هرشب تا به صبح گوید "خوشا به حال کسانی که به ذکر الهی مشغولند، خوشا به حال کسانی که با میل و رغبت تمام، رو به سوی درگاه خدا آورند". و خداوند می فرماید: من همنشین کسی هستم که با من همنشین باشد، مطیع کسی هستم که فرمان مرا ببرد و آمرزنده ام کسی را که از من طلب آمرزش کند. این ماه رجب ماه من، بنده هم بنده من، و رحمت هم از آن من است، هرکس مرا در این ماه بخواند، پاسخ مثبت دهم و هرکس از من چیزی بخواهد به او عطا کنم و هرکس از من هدایت جوید، هدایتش کنم. من این ماه را وسیله ارتباط بین خود و بندگانم قرار داده ام پس هرکس به آن چنگ زند به من می رسد...
روزه داری در این ماه ، مورد تأکید قرار گرفته و اجر و پاداش بسیاری برای روزه داران پیش بینی شده است.
خنده برلب
خنجراز پشت به دست
وسوسه و هوس
تظاهر و دروغ...
و پایان دوستی
رفاقت و عشق...
و سکوت وغوغا
اشک و انزوا
تنهایی و خــــدا
و به گمانمان شکست خوردهایم و نه فراق گشتهایم و زندگی ادامه دارد
گاهی گذشت و فراموشی
گاهی نفرت و انتقام
و ... آغاز قصهای دیگر
«قصه همان قصه» میگوییم محال است
و شاید این قصه
قصهی تکرار است
و این است...
رسم زندگی امروزی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی...
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من...
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی...

وقتی هنوز نرفته بودی ، یاد گرفتم چه جوری دنیای درد باشم و نفهمی ...
یاد گرفتم تو رو ببخشم و تقاص گناه هاتو خودم بدم ...
یاد گرفتم نجنگم ولی در برابر خنجرت محکم بایستم ...
وقتی هنوز نرفته بودی ، فهمیدم چه جوری صبور باشم ...
فهمیدم چقدر حرف ناگفته دارم ... فهمیدم عشق واقعی این نیست که یه پرنده رو آب و دون بدی و تر و خشکش کنی ...
فهمیدم عشق همون لحظه ی کوتاه با غصه رها کردن پرنده است ... آره همه چیز رو فهمیدم...! ولی هیچ وقت این و نفهمیدم که چرا به من فرصت ندادی تا ثابت کنم همه اینها رو یاد گرفتم و فهمیدم...؟!!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…
در میان گامها تقسیم كرد
كاش میشد با نگاه شاپرك
عشق را بر آسمان تفهیم كرد
كاش میشد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش میشد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ كرد
كاش میشد با خزان قلب ها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش میشد در سكوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر كشید
كاش میشد مثل یك حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
كاش میشد چادر شب را كشید
ازنقاب شوم ظلمت دور شد
كاش میشد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
كاش میشد با محبت خانه ساخت
یك اطاقش را به مروارید داد
كاش میشد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشید داد
كاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
كاش میشد كه دلی را شاد كرد
بر لب خشكیده ای یك غنچه كاشت
كاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش میشد مثل قوهای سپید
كاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها را ساده و زیبا كنم
كاش میشد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا كنم
كاش میشد با كلامی سرخ و سبز
یك دل غمدیده را تسكین دهم
كاش میشد در طلوع یاس ها
به صنوبر یك سبد نسرین دهم
كاش میشد با تمام حرف ها
یك دریچه به صفا را وا كنم
كاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گمگشته را پیدا كنم

مناجات...

الهی ای روان تیره را نور ......ز درگاهت مكن این خسته را دور
نصیبش كن بهشت جاودانه....براه عزتش بنما روانه
امید او خداوندا توئی تو....صفای جان جهان دارا توئی تو
در رحمت برویم باز فرما....مرا با مغفرت دمساز فرما
دلم از نور عشقت كن فروزان....قبولم كن به جمع پاك بازان
قسم بر تو ز عشقت مست مستم....بولله فقیری حق پرستم
گرفتارم به بند بی نوائی....دل تاریك من را ده صفائی
ندارم چاره ای ای چاره من....نظر كن بر دل بیچاره ی من
تجلی كن تو بر این خانه دل....عمارت كن همی كاشانه دل
ببخش این رو سیاه بی نوا را....مكن محروم لطفت این گدا را
ال ای مرهم این قلب مجروح....در رحمت برویم كن تو مفتوح
دل آگاه و جان روشنم بخش....ز گلخن وارهان و گلشنم بخش
ز عصیان یا ربم آزاد گردان....دل پر غصه ام را شاد گردان
ز مسكین در گذر ای حی داور....مرا امروز و فردا ای تو یاور

وقتي كه سال عشق تحويل مي شود
در من هر آنچه غير غير تو تعطيل مي شود
يكباره با نگاه تو شيطان بد سرشت
تغيير چهره داد و جبريل مي شود
با هر جوانه اي كه دل عشق مي زند
يك سوره از نگاه تو ترتيل مي شود
از شهر دل بريده و برنو به دست مرد
از نو سوار غيرتي ايل مي شود
ساعت حدود بغض و سكوت است انتظار
با گريه سال عشق تو تحويل مي شود
بازگشتن آرامم نمی کند
حتا به شعر
راه رفتن آرامم نمیکند
که نخواست همگامم باشد آن دیگری
اما چه بگویم
وقتی زخمها در شعرم متولد میشوند
و اندامم در کلمات آرامش مییابند
تار است کلماتی که به آن دلبستهایم
سرد است روزهایی که در آن زندگی میکنیم
و خبری نیست از مقصدی که پیش رو داریم
_______________________
وقتی شقیقه هایم از تحمل زخم های کهنه تیر می کشند
مجبور می شوم
به دورترین عزیزترینم
با بلندترین صدا بیندیشم …
________________
غاری یک نفره ام
در طبقه ی دوم آپارتمانی
در محله ای شلوغ
صبح ها
بیرون می زنم از خودم
دنبال کوهی
که جا برای غاری یک نفره داشته باشد
شب ها
بر می گردم به خودم
آتش روشن می کنم
و روی دیواره هایم
طرحی می کشم
از معشوقه ای
که ندارم





